تبليغاتX
آسمان خالی EMPTY SKY
آسمان خالی EMPTY SKY
نوشته های مسلم صالحی در داستان .فیلمنامه.نمایشنامه SCRIPTS OF moslem salehi
داستان: خاطرات دوستی نوشته مسلم صالحی
داستان: خاطرات دوستی              نوشته: مسلم صالحی

-- لطف میکنی نگاه کنی چقدر با جوی آب فاصله داریم؟

-- فاصله مون خوبه نمی افتیم .

-- لعنت به ماشین جلویی انگار خیابون ارث پدرشه که اینجور وایساده

-- آهنگ دیگه ای توی ماشین نداری؟

-- دارم ولی اول باید این صاحب مرده را پارک کنم

-- گفتی گواهینامه داری؟

-- نگفتم دارم یا نه ولی دارم

--گفتی با جوی آب فاصله داریم؟

 -- یه بار که گفتم آره

--این دیگه از کجا پیداش شد؟

-- کدوم؟

-- ماشین پشت سرمون را میگم دیگه

-- من که میگم مال همینجاست

-- کجا؟

-- کره زمین دیگه

-- ببین ما تازه دو روزه که با هم آشنا شدیم اصلا دوست ندارم سر به سرم بذاری

-- گفتم که من یه کم شوخ طبعم

-- لحن حرف زدنت به شوخی نمیبرد

-- لطف میکنی به جای بحث ماشین را پارک کنی؟

-- آخ همینو کم داشتیم ! لعنتی تقصیر خودشه !

-- زدی چراغ خطر ماشین مردمو شکستی تازه میگی تقصیر خودشه؟

-- ببین تو دوست منی یا اون؟

-- نمیدونم چی بگم؟

خب فرصت داری تا وقتی که من یه جای دیگه پارک میکنم در این مورد فکر کنی

-- از اونجایی که الان پیش تو نشستم  احتمال اینکه با تو دوست باشم بیشتره ولی ماشینه به چشمم آشنا بود

-- اینم از پارک ماشین

-- مادر بزرگم یه روش جالب برای رد شدن از خیابون داره

آهای با تو ام یه چیزی بگو دیگه اینقدر بد اخلاق نباش

-- گوش میکنم

-- میگم یه چیزی بگو نمیگم گوش کن

-- منظورم اینه که روش مادربزرگت را در مورد رد شدن از خیابون گوش میکنم

-- آها  یه روش ساده هست چشماشو میبنده و رد میشه در حین رد شدن هم لبخند میزنه

-- احتمالا اون از کوچه رد میشه فکر میکنه داره از خیابون رد میشه

-- نه بابا از خیابون رد میشه لبخند هم که میزنه

-- از خیابون به این شلوغی پرنده ها هم با چشم باز میپرند

-- تازه راننده ها خودشون بیشتر میترسن میفهمی چقدر جریمه میشن؟

-- خوب فکر خوبیه من اینطرف خیابون می ایستم تو رد میشی بعدش من

-- ای کلک ما با هم پیمان دوستی بستیم یادته چقدر شعار دادی؟ یادت رفته همین پریروز بود . !

-- من خودمو به کشتن نمیدم

-- به حیجانش فکر کن اینکه برامون یه خاطره جذاب میشه این که همیشه یادش میکنیم و میخندیم

-- ببین من میخوام با تو دوست باشم ولی نمیخوام خودمو به کشتن بدم

--فکر نمیکردم اینقدر بد اخلاق باشی ! فکر کنم اون ماشینی را که باهاش تصادف کردی بشناسم مال یه پسره هم سن خودت بود

-- ای بی معرفت تو که نمیخوای حرفی بزنی ماشین من بیمه نداره اون هم یه ماشین گرون قیمته باید کلی پول بدم

-- تو که نمیخوای یه روز خاطره انگیز داشته باشیم چرا باید راز مجرمانه تو را حفظ کنم ؟

--آخه دختر رد شدن از این خیابون با چشم بسته اون هم با این همه ماشین که با سرعت رد میشن دیوونگی محضه

-- من حرفامو زدم

-- باشه ولی دارم از ترس میمیرم

-- کلک نزنی ها

-- اینو باید به خودت بگی

-- خیلی خوب آماده ای؟ به فاصله 50 سانتی متر از هم می ایستیم بعد حرکت میکنیم

-- این دیگه چرا؟

-- ممکنه در حین رد شدن به هم بخوریم بعدش زمین بخوریم

-- من آماده ام

-- منم . حرکت میکنیم

-- هی ! برو کنار !  وای خدا چی شد؟ !

-- یکی آمبولانس خبر کنه

-- خانم شما که طوریتون نشده ؟

-- نه

-- شما میدونید چی شد؟ انگار چشماش نمیدید ! ببینید چقدر ترمز کشیدم ! همش دو ثانیه نشد !

-- آره پسره دیوونه بود عمدا چشماشو بسته بود و از خیابون رد میشد

-- عجب آدمهایی پیدا میشن فکر کنم از اونهایی بود که قرص روانگردان میخورن

-- آره منم حدس زدم به نظرتون تموم کره؟

-- آره داره خون غلیظ از دهنش میاد

--صاحب ماشین اونور خیابون هم به سرنوشت همین دچار شد

-- متوجه منظورتون نمیشم

-- هیچی . همینطوری یه چیزی گفتم !

-- ا خانم کجا میرید؟ صبر کنید پلیس برسه

-- من که با ایشون نبودم فقط از خیابون رد میشدم. تازه خیلی هم کار دارم باید برم .

پایان مسلم صالحی 10/2/1388

Email: Moslem_salehi1@yahoo.com

http://kingxerxes.blogfa.com

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:49 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |

داستان:نبرد بزرگ نوشته: مسلم صالحی

-- توکه قدت به این نمیرسه عزیزم

--میرسه من چهارسالمه

--اگه پایین بیفتی پاهات درد میگیرند ها

--من چتر نجات دارم خودمو نجات میدم

--ممکنه تلوزیون و گلدونهای روی سرش را نجات بدی ولی حودتو فکر نکنم

--ببین بابایی اومد حالا به اون میگم

--بیا بغل بابا قربونش برم میری یه کم تو اتاقت بازی کنی؟

--تنهایی حوصلم سر میره بعد گریه ام میگیره

--خوب پس وقتی قطارت 30 دور چرخید بیا بیرون

--چشم بابا من رفتم

--حالا این 30 بار چرخیدن قطارش چقدر طول میکشه؟

--پنج دقیقه

--ای بابا این که نشد حالا چکار کنیم؟

بایدحسابشو برسی

--منظورت را نمیفهمم

--بکشش

--چی؟

--شنیدی چی گفتم . بکشش . اینطوری یه نفس راحت میکشیم

--میفهمی چی داری میگی؟ مگه دیوونه شدی؟

--تو هم که دو زاریت کجه. منظورم اینه که باید باهاش تفنگ بازی کنی و اون کشته بشه ! البته به تشخیص خودش .

--تشخیص خودش دیگه چه صیغه ای یه؟

--یعنی باید فکر کنه که در جنگ با تو کشته شده وگرنه تو کشته میشی و باز هیچی !

--خب اگه کشته شد و بعدش بلند شد چی؟

--تا حالا سابقه نداشته همیشه بعد از کشته شدن خوابش میبره که اون هم 2 ساعت طول میکشه !

--خوب خالا چطور تشخیص میده که پیروز شده یا شکست خورده؟

--اینو هنوز کسی نفهمیده

--چقدر شانس داریم؟

--پنجاه درصد

--بابایی قطارم 30 دور چرخید

--پس حالا با دو بیا یه بوس به بابا بده

-- با ایشون جنگ بازی میکنی؟

--من با دختر کوچولو ها بازی نمیکنم

--عزیزم من 25 سالمه !کوچولو نیستم

--اگه من تورو بکشم همه بهم میخندن میگن زورش به یه دختر رسیده

--بابایی اگه باهاش بازی نکنی ناراحت میشه اونوقت گریه میکنه گناه داره ها تازه اگه کشته شد ما به هیچ کس نمیگیم

--باشه ولی باید قول بدی که خودت باهام بجنگی

--خوب اگه تو جنگ کشته شدی چی؟

--شاید نشدم

--باشه ولی قول بده مثل یه مرد بجنگی

--چشم بابا

--چون این دختره من فقط با این تفنگ کوچولو میجنگم ولی اون میتونه با همه تفنگهای من بجنگه

--ممنون عزیزم تو خیلی به خانمها لطف داری

--خوب خالا من میرم پشت اون تلوزیون تو هم برو پشت اون گلدون هر وقت گفتم آتش میجنگیم

--آتش

--تق

--توق

--تق

--توق

--تق

--توق

--مثل اینکه خبری از گلوله بعدی نشد

--آره فکر کنم به خیر گذشت میرم براش یه بالش بیارم

--منم یه نفس عمیق میکشم

--خوب اینم از این. موبایلتو سایلنت کن

--زنگ در خونه هم که قطع میکنم

--لامپهای اضافی هم من خاموش میکنم

-- بابایی جیش دارم

پایان

مسلم صالحی 17/11/87

email: moslem_salehi1@yahoo.com

HTTP://KINGXERXES.BLOGFA.COM

--

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:55 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
فیلمنامه: خانه ای بر باد نوشته مسلم صالحی 25/12/1381

فیلم نامه : خانه ای بر باد               نوشته ی مسلم صالحی     25/12/1381

شماره ثبت:  1387111011476

 

{روز – خارجی – حیاط خانه قدیمی – (عصر)}

1- تصویر یک خانه قدیمی با معماری سنتی . از بیرون پنجره های این خانه تاریک و مبهم می نماید . چند درخت نیمه خشک در اطراف حیاط دیده می شوند و سایه ی گربه ای نیز بر روی دیوار است و حیاط پر از برگ های  خشک و خار و خاشاک است و در حوض بزرگ و سط حیاط هم آب گندیده ای پر از پشه وجود دارد .

( دنباله تصویر همانجا)

2- تصویر در چوبی ته حیاط . کسی از بیرون باتقلای زیاد قصد باز کردن آن را دارد .

در چهار طاق باز می شود و دختر جوانی با لباس هایی به رنگ روشن و ساکی در دست خود را توی حیاط می اندازد و در را محکم پشت سرش می بندد و به آن تکیه می دهد و ساکش نیز آن طرف تر پرت می شود نگاه دختر به حیاط دوخته می شود .

(دنباله تصویر همانجا )

3- تصویر باد که خار و خاشاک حیاط را به هم می زند.

(دنباله تصویر همانجا)

4- تصویر دختر جوانی که بلند شده و دیوارهای بلند خانه را ورانداز می کند و سپس بر می گردد که مطمئن شود در خانه قفل شده است و او در حیاط ایستاده و به حفره های تاریک پنجره نگاه می کند سپس به اطراف حوض رفته که دستی به آب بزند ولی متوجه کثیف بودن ان می شود و دست خود را پس می کشد

5- تصویر یکی از پنجره ها که باد آن را به هم می زند .

6- تصویر درخت که باد در میان شاخه های ان می پیچد و زوزه می کشد .

7- تصویر گربه ی سیاهی که روی یکی از دیوارها نشسته و او را نگاه می کند .

8- تصویر دختر که آرام آرام به طرف خانه گام بر می دارد و برگ های خشک زیر پایش به صدا در می آیند و باعث وحشت او می شوند در آخر حیاط دری وجود دارد به طرف آن می رود و آن را باز می کند . صدای زوزه گربه بلند می شود او خود را به عقب می کشد و به سوی گربه نگاه می کند او قصد پیدا کردن گربه را دارد ولی او را نمی بیند .

9- تصویر در چوبی اتاق که حرکت می کند و صدای خشکی از لولاهایش بر می خیزد .

10- تصویر دختر که آرام از پلکان ساختمان بالا می رود .

صدایی در ذهنش :

پدر و مادر لعیا یه چند روزی می رن سفر ، لعیا تو خونه تنهاست . برنامه ریزی کردم که با چندتا از بچه ها یه چند شبی بریم پیشش .

او به بالا رفتن از پله ها ادامه می دهد . ( دختر زود وارد خانه می شود و انگار که سالهاست انجا بوده )

11- (روز – داخلی – دالان خانه قدیمی)

- تصویر یک دالان که انتهای آن تاریک است و دیده نمی شود .

12- تصویر دختر که با احتیاط وارد می شود . در دست چپ و راست دو اتاق وجود دارد که یکی از آنها پر از آشغال است و کف اتاق دیگر نیز پر از گرد و خاک است .

13- تصویر پنجره ها که هیچ کدام شیشه ندارد و یکی از آنها با حرکت باد باز و بسته می شود .

14- تصویر دختر که زیر اندازی با رنگهای شاد را از ساکش بیرون می آورد و کف اتاق می اندازد و ساک را زیر سرش می اندازد و دراز می کشد و ضبط صوت کوچکی نیز بیرون آورده و گوشی های ان را در گوشش می گذارد و سیگاری روشن می کند .

15- تصویر باد که به داخل اتاق می وزد و ان را پر از گرد و خاک می کند .

16- تصویر دختر که در میان گرد و خاک اتاق به سختی دیده می شود .

17- تصویر درها و پنجره ها که در باد به هم می خورند .

17- تصویر دختر که ترسیده و جیغ می کشد و وسایلش را بر می دارد و فرار می کند .

19- (روز – خارجی – حیاط خانه قدیمی )

( دنباله ی تصویر)

تصویر دختر که با دو به طرف در چوبی ته حیاط می دود و برای باز کردن آن دستش را دراز می کند

(صدایی در ذهنش)(از پشت تلفن)

20 – روشنک یه چند روزی آفتابی نشو همه بچه ها رو گرفتند

21- تصویر دختر که سرش را روی دستش گذاشته و به در تکیه داده است.

22- تصویر حفره های سیاه و تاریک پنجره ها

23- تصویر گربه سیاه روی دیوار که به او زل زده

24- تصویر درخت نیمه خشک که باد شاخه هایش را تکان می دهد .

25- تصویر دختر که سر در گریبان گذاشته می گرید و سیگار دود می کند .

26- تصویر آب گندیده حوض که پشه ها در آن می لولند .

27- صدای پرواز هواپیما در ارتفاع زیاد.

28- تصویر آسمان با ابرهای در حال حرکت

29- تصویر دختر که با تاریک و سرد شدن هوا خود را مچاله کرده است.

30- تصویر دختر که آهسته آهسته به طرف اتاق ها می رود .

31- (شب - داخلی – اتاق)  

دختر روی زیر اندازش نشسته و قوطی کنسروی را از ساکش بیرون آورده و باز می کند و لقمه ای از آن می خورد که تکه ای گل از سقف جدا و در قوطی می افتد او ترسیده کمی عقب می نشیند ، عصبانی شده و آن را محکم به دیوار می کوبد و گوشی ضبط صوت را در گوشش می گذارد و سیگاری روشن می کند

32- (شب - خارجی - حیاط)

- تصویر چشمان گربه که در تاریکی می درخشد .

33- دختر دراز کشیده و با خود می اندیشد :

اون شب خیلی خوش گذشت . مستانه یه کیک شکلاتی گنده پخته بود و بیست،سی تا شمع روشن کرده بودند.

دختر به خواب رفته

-         تصویر سقف تاریک اتاق با تیرهای چوبی

34- ( دنباله - صبح - همان مکان )

35- صدای گربه که پشت پنجره ها می گردد و زوزه می کشد

36- دختر از خواب می پرد هراسناک بلند می شود و اطرافش را نگاه می کند .

37- (  روز – خارجی – حیاط )

دختر به سرعت از پله ها پایین رفته و خود را به حیاط می رساند و نفس زنان اطرافش را نگاه می کند

38- گربه روی دیوار نشسته و او را می پاید.

39- دختر به طرف حوض می رود دستش را برای آب دراز می کند ولی دست خود را می کشد .

40- تصویر دیوارهای بلند خانه

41- تصویر دختر که درها و پنجره ها را با دقت ورانداز می کند .

42- تصویر دختر که ته حیاط با تلفن همراه خود صحبت می کند سپس جارویی برداشته و حیاط را جارو می کشد .

43- ( روز – داخلی – اتاق )

دختر در حال جارو کشیدن اتاق است .

-         صدای در حیاط

44- ( روز – داخلی – حیاط )

دختر به طرف در حیاط می رود و آهسته گوش می ایستد بعد به آرامی آن را باز می کند . دستی از بیرون کیسه پلاستیکی به او می دهد و دختر نیز پول را از میان در بیرون می فرستد و در را محکم می بندد .  سپس چند قوطی کنسرو و نان و چند قوطی رنگ را از درون کیسه بیرون می آورد . دختر مشغول خوردن غذاست سپس با تلفن همراهش شماره می گیرد.

- الو مامان ؟ سلام – من تو خونه مرحوم پدربزرگم ، آره دیشب هم اینجا بودم . حالم خوبه. مامان خواهش می کنم این حرف ها باشه واسه بعد ، نمی دونم ، اتفاقی هست که افتاده . فکر کنم بعضی از بچه ها خواستند فیلم مهمانی را برای خودشان کپی کنند ، که حالا همه جا پخش شده .مامان خواهش می کنم گریه نکن ، همه چیز درست می شه . نمی دونی کیا رو کجا گرفتند؟ خیلی خوب به بابا سلام برسون . خداحافظ.

قوطی های رنگ را بر می دارد و به طرف پنجره ها می رود .

45- ( روز – داخلی – اتاق )

برس را در قوطی رنگ نارنجی فرو می برد و به سطح چوبی پنجره می مالد .

گربه سیاه زوزه می کشد.

46- از سقف اتاق گل می ریزد .

47- او به رنگ زدن پنجره ادامه می دهد . صدای خشکی از چوب پنجره بلند می شود . پنجره از دیوار جدا شده و روی زمین می افتد .

48-  یک تکه گل ازسقف جدا شده ودرقوطی رنگ می افتد و آن را روی زمین پهن می کند

49- گل ریزش سقف زیاد شده .تمام اتاق را گرد و خاک گرفته به نظر می رسد اتاق در حال خراب شدن است دختر از آنجا می گریزد و خود را به حیاط می رساند .

50 – ( روز -  خارجی – حیاط )

دختر : خونه لعنتی هیچ جوری با آدم راه نمی یاد

51- تصویر ابر های در حال حرکت

52- صدای هواپیمایی که در ارتفاع زیاد پرواز می کند

53- دختر قوطی کهنه ای بر می دارد و مشغول خالی کردن آب گندیده حوض می شود .

( گربه ی سیاه زوزه می کشد )

54- دختر احساس تهوع می کند و سرش گیج می رود وخود را به بیرون حوض می رساند و شدیدا سرفه می کند سپس قوطی را با عصبانیت در آب حوض می اندازد.

55- دختر به گربه زل زده و گربه هم به او

- چشم از گربه بر می دارد و شروع به خواندن آواز می کند :

گنجیشکک اشی مشی                    لب بوم ما نشین

بارون میاد خیس می شی              برف می یاد گوله می شی

می افتی تو حوض نقاشی                 گنجیشکک اشی مشی لب حوض ما نشین 

کی می گیره فراش باشی          کی می کشه قصاب باشی   

کی میپزه آشپز باشی           کی میخوره حکیم باشی

گنجیشکک اشی مشی...........

( با صدای آواز او گربه زوزه می گشد .)

56- دختر (رو به گربه ) : چیه فکر می کنی خودت قشنگ تر می خونی ؟ آره لعنتی؟همچین فکری می کنی؟خوب بخون .د یالا چه معطلی ؟ بخون دیگه ،من گوش می کنم

(دختر ادای گربه را در می آورد)

(گربه زوزه می کشد)

(دختر سنگی را به طرف گربه پرتاب می کند )

دختر : اینجا مال تو هست . آره ؟ با تمام درو دیوار ها و اتاق هاش ؟ از منم خوشت نمی یاد همینطوره؟ من یه کم سر به هوا و کنجکاوم درسته؟ هر کاری دلم بخواد می کنم ها؟ تو می تونی برقصی؟ یا آواز بخونی؟ یا اینکه نه فقط می تونی کلک گنجشک های بیچاره رو بکنی ها؟ فقط این کارو بلدی ؟ و مدام اون بالا بشینی و زوزه بکشی ؟ و منو بپایی؟چرا جواب نمی دی؟ با توام هی گربه

(سنگ دیگری به طرفش پرت می کند )

(گربه زوزه می کشد)

-         چرا یک کلمه باهام حرف نمی زنی؟ها؟چی؟نشنیدم؟(قاه قاه می خندد)

آره حدس می زدم تو نمی تونی حرف بزنی

57- دختر خط هایی روی زمین می کشد و بازی می کند .

در حال بازی:

من هزار تا جک بلدم . تو چی ؟ من می تونم ساعت ها وراجی کنم . تو چی ؟ من می تونم پشتک و وارو بزنم . تو چی ؟ ( پشتک و وارو می زند) ببین اینجوری

من می خوام تا وقتی که آبها از آسیاب می افته اینجا بمونم بنابراین سعی نکن زیاد با من سر و کله بزنی

(در حال جست و خیز حواسش به دری در گوشه ی حیاط جلب می شود به طرفش می دود ، ان را هل می دهد ولی باز نمی شود . چند باربه آن تنه می زند و سرانجام آن را بازمی کند .

(زوزه ی گربه از همیشه شدیدتر است )

دختر ( به گربه ) : هی ! تو این چی قایم کردی ؟ ها؟ بذار یه نگاهی بکنم

59 – ( روز – داخلی – زیرزمین خانه )

فضای صندوق خانه تاریک و وهم آور است .

دختر وارد زیر زمین می شود .سرفه اش می گیرد،آشغالهای کف آن را به این سو و آن سو می اندازد . احساس می کند که زمین زیر پایش می لرزد دستش را به دیوار می گیرد و جلو می رود.

(دنباله تصویر)

از هوای زیر زمین نفسش بند آمده بیرون می رود و نفسی تازه می کند . در ته زیر زمین صندوق بزرگی به چشم می خورد به طرفش می رود و آن را ورانداز می کند .درش قفل است . در آشغالها می گردد و تیشه کهنه ای پیدا می کند و با ان در صندوق را باز می کند در صندوق را که بر می دارد صندوقی در ان هست و همینطور صندوق در صندوق تا هفت صندوق .

( گربه ی سیاه از خستگی زوزه کشیدن از نفس افتاده و صدایش به ناله می ماند )

دختر در آخرین صندوق را نیز باز می کند . چیزی در میان پارچه ای مخملی پیچیده اند آن را باز می کند و به آن نگاهی می اندازد و با صدای بلند می خندد و آن را دوباره لای پارچه می پیچد و بیرون می اورد .

60- (روز – خارجی – حیاط (ادامه تصویر))

دختر به حیاط می آید و جلو گربه می ایستد.

دختر:فکر کنم فهمیده باشم تو واسه چی نمی خوای که من اینجا بمونم . آره من یه کم کنجکاوم و می خوام از همه چی سر در بیارم . یه کمی سر به هوا و بازیگوشم و تو هم خوشت نمیاد با همچین کسی دمخور باشی . تو از اونایی خوشت میاد که سرشون تو لاک خودشونه .می خوای بگم تو صندوق خونه چی پیدا کردم؟حدس بزن!یه راهنمایی،برات خیلی با ارزشه،یه راهنمایی دیگه ،اونو تو هفت تا صندوق قایم کرده بودند . اگر من اونو از بین ببرم تو می خوای چیکار کنی؟ها؟یه گربه ی سیاه زشت ،بد ترکیب مثل تو چه کاری از دستش بر می یاد؟ها؟حالا برات بازش می کنم.چشمهاتو ببند.

آن پارچه را بر می دارد و قاب عکسی روبروی گربه می گیرد.

-         عکس گربه ی سیاهی رانشان می دهد که قاب زیبایی گرفته شده است .

( گربه دیگر ساکت شده است)

سپس آن را به طرف گربه پرت می کند قاب عکس به دیوار خورده و می شکند.

تلفن همراهش زنگ می زند:

-         دختر : الو بفرمایید

-         کسی جواب نمی دهد

( دوباره تلفن زنگ می زند )

دختر : الو بفرمایید.الو...الو...

( صدایی مردانه از پشت تلفن )

-         الو روشنک خانم شمائید؟

دختر: خودمم، جنابعالی؟

صدای مرد: به نظر من تو اون مهمونی شما از همه بهتر رقصیدید

دختر( مضطربانه) : متشکرم. شما کی هستید؟

صدای مردانه:راستی رقص به این خوبی را از کجا یاد گرفته اید؟بزنم به تخته صداتون هم بد نیست .

دختر: شماره منو از کجا گیر آوردید ؟ چرا خودتونو معرفی نمی کنید؟

صدای مردانه : من خودمو معرفی کنم ؟ شما یک هنرمند معروفید!الان همه جا برای سی دی های شما سر و دست می شکنن .

دختر : اگر نگید که کی هستید من قطع می کنم.

الو...الو...الو...

تلفن قطع می شود.

( دنباله تصویر همانجا )

ناگهان در حیاط چهار طاق باز می شود.

-         دختر از ترس عقب عقب می رود.

-         تصویر قاب شکسته ی عکس گربه ی سیاه

پایان

مسلم صالحی 25/12/1381

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 16:26 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستان: زندگی آرام نوشته:مسلم صالحی
 
داستان: زندگي آرام                                          نوشته مسلم صالحي
بلند شدم و محكم در توالت را به روش بستم نميدونم كه عصباني هستم يا نه ولي اين عادتشو هيچ وقت ترك نميكنه هر وقت ميره اون تو در را نميبنده تازه مدت زيادي هم معطل ميكنه وقتي هم كه سر و صدام در مياد مثل هميشه ميگه كه كارم تموم نشده خيلي سعي ميكنم كه بيخيال بشم ولي نميدونم چرا نميتونم شايد اين يه رفتار معمولي باشه هم عادت خودمو ميگم هم اونو يه بار تو يه روزنامه خوندم دو نفر كه از عادتهاي عجيب و غريب همديگه خسته شده بودند هم زمان توي غذاي همديگه سم ريختند و هر دوشون مردند د ر مورد عادتهاشون نوشته شده بود كه يكيشون با مسواك روي تلوزيون ضرب ميگرفته و ديگري حولشو توي هوا ميچرخونده البته اونم به شيشه تميز كردن من گير ميده ميگه صداش گوشت تنمو ميلرزونه از اين به بعد بايد بيشتر مواظب خودم باشم . واي خوب شد يادم اومد اونم اون روز داشت همون قسمت روزنامه را ميخوند ولي نميدونم فهميد كه منم خوندم يا نه؟ من بايد از خودم دفاع كنم بايد جون خودمو نجات بدم ولي نه اگه مشخص بشه كار من بوده انوقت بايد تمام عمرم را توي زندان بگذرونم ولي اگه هم دست روي دست بذارم ممكنه بفرستم سينه قبرسون
--- عزيزم خمير دندونم تموم شده ميتونم از مال تو استفاده كنم؟
--- آره عزيزم راحت باش
--- قابلي نذاشت
--- عزيزم ميشه دوتا ليوان آب پرتقال آماده كني با هم سر بكشيم؟
---آره عزيزم همين خالا ميارم تو نابغه فكرهاي بكري
--- قابلي نداشت عزيزم تو هم نابغه درست كردن آب پرتغالي
پايان
مسلم صالحي 15/9/87
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:12 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستان :آخرین متدها نوشته :مسلم صالحی
داستان: آخرین متدها                نوشته: مسلم صالحی

درست همون لحظه حس کردم که یهو زندگیم عوض شد. پوست لطیفش زیر آفتاب داغ تابستون میدرخشید و نگاهش دور دستها را سیر میکرد. یه ماشین مدل بالا از اون آخرها داشت میرسید. رژلب صورتی لبهاش برقی زد و یکی از پاهاش به سمت پای دیگه اش خم برداشت دستی به ابروهاش کشید ماشین جلو پاش زد روی ترمز سرش را توی ماشین فرو برد و شروع کرد به خوش و بش کردن. طرف هم که میدید چه گوشتی نصیبش شده  خودش را روی صندلی ولو کرد و زل زده بود توی چشماش. یه ساعتی با هم فک زدند و مخ همدیگه را خوردند بعد یه دفعه راننده که جوش آورده بود چنان گازی به ماشین داد که بوی لاستیکش تمام خیابان را پر کرد و مثل یه قاتل فراری غیبش زد . خلاصه هر روز همین آش بود و همین کاسه هر روز زیر آفتاب داغ تابستون پرنسس خودشو خوشگل میکرد و مخ طرف را به کار میگرفت و آخرش هم فراری میشد و خودش هم توی کوچه های اطراف غیبش میزد. نمیتونم بگم قیافش مث کی بود؟! ولی هر چی قیافه مثال زدنیه را توی زهنتون مجسم کنید درست میشه مثل همون. گفتم باید ته توی این قضیه را در بیارم ببینم آخرش چی میشه بالاخره این پرنسس ما ماشینی سوار میشه یا نه؟! یه چند هفته مرخصی گرفتم و هر روز زاغ سیاهشو چوب میزدم. کم کم ساعتهای اومدنش نامنظم میشد و من مجبور میشدم هی بیشتر منتظر بمونم. و اون بالاخره میومد شاهکارشو انجام میداد و میرفت. دیگه داد شوهرم دراومده بود که من اینهمه وقت کجام؟ و به هیچی نمیرسم اون به همه کارها میرسید و به بچه ها غذا میداد و او نها را به مدرسه میفرستاد آخه به اون میگن یه شوهر ایده ال از اونهایی که سعی میکنن هیچی توی زندگی کم نذارن مخصوصا در اتاق خواب. تازگی ها هم چند تا متد جدید یاد گرفته که با مهارت تمام روی من پیاده میکنه و دیوونم میکنه. راستشو بخواین من عجب گوشتی هستم هم به قول خودش هم دور و بری ها . از وقتی هم که برام یه ماشین جدید خریده دیگه فهمیدم دست تمام شوهر های بدرد بخور دنیا را از پشت سر بسته. بهش گفتم که یه کار تحقیقاتی زنونه دارم که یه کم فکرمو مشغول کرده اونهم سرگرم اجرای متدهای جدیدش شد و بی خیال شد .

اون روز نزدیک به شش ساعت منتظر موندم ولی پرنسس پیداش نشد دیگه داشتم کلافه میشدم فکر کردم بهتره بیخیال بشم. از ماشین پیاده شدم رفتم که یه نگاهی به کوچه های دور و بر بیاندازم بعدش برم پی کارم . هنوز اونور خیابون نرسیده بودم که دیدم یه ماشین مدل بالا از همون همیشگی ها داره میاد. سعی کردم بهش نگاه نکنم ولی سگ مصب جلو پام زد روی ترمز و شیشه را کشید پایین یه لحظه نگاش کردم و بی اختیار لبخند زدم اون هم یه چشمک تحویلم داد. خواستم چیزی بگم که در ماشین را باز کرد تا به خودم اومدم دیدم چند تا خیابون فرعی را رد کردیم و میخواستیم بریم تو یه خونه. نمیدونم این مردهای لعنتی این همه متد عجیب و غریب را از کجا یاد میگیرن که آدم زبونشو به میله های تخت میسابه؟!میخواستم در مورد اون زن ازش بپرسم ولی به خودم گفتم ولش کن به من چه؟! بعدش هم اومد دست توی کیفش بکنه که گفتم درشون نیار رنگشون میپره!                       .پایان. مسلم صالحی۲/۴/۱۳۸۷

EMAIL:moslem_salehi1@yahoo.com

HTTP://KINGXERXES.BLOGFA.COM

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10:16 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستانک:چند تا قمری نوشته:مسلم صالحی
داستانک:چند تا قمری                        نوشته:مسلم صالحی

عکس چند تا قمری افتاده توی آب اونا نشستن روی سیمهای برق و با هم خوش و بش میکنن و همدیگه را تمیز میکنن بالا را که  نگاه میکنی چیزی نمیبینی! ولی بالا تر را که نگاه می کنی...! پس چرا هنوز عکسشون توی آبه؟!           پایان       مسلم صالحی     ۲۰/۱۲/۸۶

HTTP://KINGXERXES.BLOGFA.COM

email:moslem_salehi1@yahoo.com

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستانک:غریب آشنا نوشته: مسلم صالحی
داستان:غریب آشنا                              نوشته:مسلم صالحی

من و خواهرم هر روز میدیدیمش اون همش یه جا نشسته بود و چرت میزد! یه روز خواهرم شیتنطش گل کرد و دستی به سرش کشید و فرار کرد چه کیفی داشت کلی خندیدیم ! خواهرم یه روز دیگه گفت : امروز میخوام به این ور و اون ور هلش بدم تا شاید از خواب بپره و این کار را کرد . اونم که انگار عصبانی شده بود بلند شد و تف کرد توی صورت خواهرم من که یه لحظه بدنم به رعشه افتاد و خواهرم صورتشو عقب کشید و به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده...!     پایان    مسلم صالحی    ۲۰/۱۱/۸۶

http://kingxerxes.blogfa.com

email:moslem_salehi1@yahoo.com

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 18:1 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستانک: زمین خالی نوشته: مسلم صالحی
داستانک:زمین خالی                             نوشته: مسلم صالحی

از مهمانخانه بین راهی که میخواست بزنه بیرون ، یه نفر گفت مواظب خودتون باشید.، بیرون هوا خیلی سرده یخ میزنید! دور و برش را که نگاه کرد کسی نبود، سالها گذشته و اون هر روز صبح از خواب میپره با یک بوسه داغ و آبدار توی یک اتاق خالی و رختخوابی سرد و دو نفره        /پایان/  مسلم صالحی ۱۶/۱۱/۸۶

EMAIL: moslem_salehi1@yahoo.com

http://kingxerxes.blogfa.com

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستانک:تصادف نوشته مسلم صالحی
داستانک: تصادف                          نوشته مسلم صالحی

با گوشی همراهش مشغول نوشتن بود. از میان چند تا ماشین رد شد. ناگهان راننده ای فریاد زد :یکی آمبولانس خبر کنه به خودش گفت :بی خیال من کار دارم و به نوشتنش ادامه داد ولی نمیدونست حالا دیگه چرا انگشتش توی گوشی فرو میره و از اونورش میزنه بیرون!؟      /پایان/   مسلم صالحی

EMAIL: moslem_salehi1@yahoo.com

http://kingxerxes.blogfa.com

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 10:51 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |
داستان: بيگانه
داستان: بيگانه                  نوشته: مسلم صالحي
چند ماهي ميشد كه به محله هاي اينوري شهر منتقل شده بود. اينطرفها يه كم آروم تر بود و حتي بعضي از روزها كسالت آور . اون طرفها كه بود هر روز گزارش يه قتل يا سرقت مسلحانه روي ميز گروهبان بود ولي حالا فقط گزارش شكستن يه شيشه بدست بچه ها و گم شدن سگ و گربه هاي همسايه ها را ميديد ولي چيزي كه توجه اش را به خودش جلب كرده بود و هيچكس هم جوابش را نميدونست اين بود كه هر روز يه مرد تقريبا چهل ساله را ميديد كه مسير بلوار پنجاه و شش كيلومتري اينطرف شهر را ميرفت و بر ميگشت. از چند نفر هم كه سوال كرده بود هيچكداو اونو نميشناختند حتي اسمش را هم نميدونستند چند بار هم خواسته بود  باهاش ارتباط برقرار كنه ولي ولگرد بدون اينكه توجهي بكنه به راهش ادامه داده بود. تا حالا كسي كسي نديده بود كه اون چيزي بخوره  يا سيگار بكشه و يا  بخوابه حتي سرعت راه رفتنش هم تغيير نميكرد ويا جهت نگاهش . چند بار از گروهبان خواسته بود كه اجازه بازداشتش را بده  تا ته توي قضيه را در بياره ولي اونم بهانه مياورد كه براي بازداشت بايد يه دليل قانوني وجود داشته باشه پياده روي كه جرم نيست. خونش يه جايي وسط شهر بود تو يه آپارتمان كوچيك يه نفره خودش هم ديگه يادش رفته بود كه از كجا اومده و حتي چند ساله كه داره در اداره پليس كار ميكنه يه نكته جالب   زندگيش  اين بود كه هر اتفاقي كه در روز براش ميافتاد حالا هر چند هم كه كوچيك و پيش پا افتاده بود دقيقا مثل همون را شب توي خواب ميديد مثل خواب پايين آوردن گربه از روي درخت يا بيرون كردن چند تا مست از يه مغازه و يا پيدا كردن سطل آشغال يه پيرزن نقلي با مزه و روزها وشبهاش همينجور ميگذشتند . بالاخره يه روز طاقت نياورد و رفت و جلو ولگرد را گرفت و سد راهش شد و ازش كارت شناسايي خواست ولي ولگرد همينجور توي چشمهاش زل زده بود و  نگاهش ميكرد . هر چي داد و بي داد ميكرد و لال بازي در ميآورد فايده اي نداشت. بالاخره تصميم گرفت كه لباسهاش را بگرده .تمام جيبها و لباسهاش را گشت تا بالاخره يه تكه كاغذ پيدا كرد كه روش فقط يه آدرس اينترنتي نوشته شده خيلي خوشحال شده بود انگار كه بزرگترين معماي عمرش را حل كرده باشه سر از پا نميشناخت. شب به نيمه نزديك بود و تمام كافي نت هاي شهر تعطيل بود تمام شهر را گشت تا يه كافي نت پيدا كرد و وارد همان آدرس شد باورش نميشد . اونجا هم پر بود از عكسهاي همون ولگرد در حال پياده روي حتي يه فيلم چند ساعته هم توي اون سايت بود كه همون ولگرد بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را شروع ميكنه و تمام ميكنه و دوباره بر ميگرده سر جاي اولش .ديگه داشت كلافه ميشد خيلي عصباني بود با خودش ميگفت تا حالا توي زندگي اينقدر مسخره نشده بودم حسابشو ميرسم. ماشينشو سوار شد و با سرعت خودش را به ولگرد رسوند ساعت يك و نيم شب بود و هيچكس در خيابانها نبود اون با ماشينش به ولگرد زد و فرار كرد .ديگه كسي ولگرد را در امتداد بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر نديد و اون هم هر روز يه نفس راحت ميكشيد يه هفته اي از اين قضيه گذشته بود يه شب سراسيمه از خواب پريد و تا صبح خوابش نميبرد همچنين شبهاي بعدش .اون خواب همان ولگرد را ميديد كه دوباره صحيح و سالم داره بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را طي ميكنه بدون اينكه چيزي بخوره و سيگار دود كنه و يا حتي جهت نگاهش عوض بشه .ديگه داشت ديوونه ميشد نه خواب داشت و نه خوراك. قبلا كه خواب اتفاقات روزمره را مي ديد تكراري نبودند  ولي حالا نه. يه خواب با تمام جزئيات شب قبل . تمام روز يه جا مينشست و به همان ولگرد فكر ميكرد
و خوابي كه قرار بود شب ببينه . به چند تا روانپزشك هم مراجعه كرد اونها هم يه مشت دارو بهش دادند كه اثري نداشت يه چند بار هم سركار نرفت تا اخراجش كردند پول اجاره خونه هم كه نداشت به صاحبخونه بيرونش كرد . چند ماه بعد مردم اون قسمت از شهر شاهد برگشتن مرد ولگرد بودند  با همان جزئيات قبل كه بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را ميرفت و بر ميگشت بدون اينكه چيزي بخوره  و سيگار دود كنه و يا حتي جهت نگاهش عوض بشه. پايان.مسلم صالحي.6/11/86
EMAIL:moslem_salehi1@yahoo.com
 KINGXERXES.BLOGFA.COM  
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:23 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |