تبليغاتX
آسمان خالی EMPTY SKY
آسمان خالی EMPTY SKY
نوشته های مسلم صالحی در داستان .فیلمنامه.نمایشنامه SCRIPTS OF moslem salehi
داستان: بيگانه
داستان: بيگانه                  نوشته: مسلم صالحي
چند ماهي ميشد كه به محله هاي اينوري شهر منتقل شده بود. اينطرفها يه كم آروم تر بود و حتي بعضي از روزها كسالت آور . اون طرفها كه بود هر روز گزارش يه قتل يا سرقت مسلحانه روي ميز گروهبان بود ولي حالا فقط گزارش شكستن يه شيشه بدست بچه ها و گم شدن سگ و گربه هاي همسايه ها را ميديد ولي چيزي كه توجه اش را به خودش جلب كرده بود و هيچكس هم جوابش را نميدونست اين بود كه هر روز يه مرد تقريبا چهل ساله را ميديد كه مسير بلوار پنجاه و شش كيلومتري اينطرف شهر را ميرفت و بر ميگشت. از چند نفر هم كه سوال كرده بود هيچكداو اونو نميشناختند حتي اسمش را هم نميدونستند چند بار هم خواسته بود  باهاش ارتباط برقرار كنه ولي ولگرد بدون اينكه توجهي بكنه به راهش ادامه داده بود. تا حالا كسي كسي نديده بود كه اون چيزي بخوره  يا سيگار بكشه و يا  بخوابه حتي سرعت راه رفتنش هم تغيير نميكرد ويا جهت نگاهش . چند بار از گروهبان خواسته بود كه اجازه بازداشتش را بده  تا ته توي قضيه را در بياره ولي اونم بهانه مياورد كه براي بازداشت بايد يه دليل قانوني وجود داشته باشه پياده روي كه جرم نيست. خونش يه جايي وسط شهر بود تو يه آپارتمان كوچيك يه نفره خودش هم ديگه يادش رفته بود كه از كجا اومده و حتي چند ساله كه داره در اداره پليس كار ميكنه يه نكته جالب   زندگيش  اين بود كه هر اتفاقي كه در روز براش ميافتاد حالا هر چند هم كه كوچيك و پيش پا افتاده بود دقيقا مثل همون را شب توي خواب ميديد مثل خواب پايين آوردن گربه از روي درخت يا بيرون كردن چند تا مست از يه مغازه و يا پيدا كردن سطل آشغال يه پيرزن نقلي با مزه و روزها وشبهاش همينجور ميگذشتند . بالاخره يه روز طاقت نياورد و رفت و جلو ولگرد را گرفت و سد راهش شد و ازش كارت شناسايي خواست ولي ولگرد همينجور توي چشمهاش زل زده بود و  نگاهش ميكرد . هر چي داد و بي داد ميكرد و لال بازي در ميآورد فايده اي نداشت. بالاخره تصميم گرفت كه لباسهاش را بگرده .تمام جيبها و لباسهاش را گشت تا بالاخره يه تكه كاغذ پيدا كرد كه روش فقط يه آدرس اينترنتي نوشته شده خيلي خوشحال شده بود انگار كه بزرگترين معماي عمرش را حل كرده باشه سر از پا نميشناخت. شب به نيمه نزديك بود و تمام كافي نت هاي شهر تعطيل بود تمام شهر را گشت تا يه كافي نت پيدا كرد و وارد همان آدرس شد باورش نميشد . اونجا هم پر بود از عكسهاي همون ولگرد در حال پياده روي حتي يه فيلم چند ساعته هم توي اون سايت بود كه همون ولگرد بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را شروع ميكنه و تمام ميكنه و دوباره بر ميگرده سر جاي اولش .ديگه داشت كلافه ميشد خيلي عصباني بود با خودش ميگفت تا حالا توي زندگي اينقدر مسخره نشده بودم حسابشو ميرسم. ماشينشو سوار شد و با سرعت خودش را به ولگرد رسوند ساعت يك و نيم شب بود و هيچكس در خيابانها نبود اون با ماشينش به ولگرد زد و فرار كرد .ديگه كسي ولگرد را در امتداد بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر نديد و اون هم هر روز يه نفس راحت ميكشيد يه هفته اي از اين قضيه گذشته بود يه شب سراسيمه از خواب پريد و تا صبح خوابش نميبرد همچنين شبهاي بعدش .اون خواب همان ولگرد را ميديد كه دوباره صحيح و سالم داره بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را طي ميكنه بدون اينكه چيزي بخوره و سيگار دود كنه و يا حتي جهت نگاهش عوض بشه .ديگه داشت ديوونه ميشد نه خواب داشت و نه خوراك. قبلا كه خواب اتفاقات روزمره را مي ديد تكراري نبودند  ولي حالا نه. يه خواب با تمام جزئيات شب قبل . تمام روز يه جا مينشست و به همان ولگرد فكر ميكرد
و خوابي كه قرار بود شب ببينه . به چند تا روانپزشك هم مراجعه كرد اونها هم يه مشت دارو بهش دادند كه اثري نداشت يه چند بار هم سركار نرفت تا اخراجش كردند پول اجاره خونه هم كه نداشت به صاحبخونه بيرونش كرد . چند ماه بعد مردم اون قسمت از شهر شاهد برگشتن مرد ولگرد بودند  با همان جزئيات قبل كه بلوار پنجاه و شش كيلومتري شهر را ميرفت و بر ميگشت بدون اينكه چيزي بخوره  و سيگار دود كنه و يا حتي جهت نگاهش عوض بشه. پايان.مسلم صالحي.6/11/86
EMAIL:moslem_salehi1@yahoo.com
 KINGXERXES.BLOGFA.COM  
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 9:23 توسط MOSLEM SALEHIمسلم صالحی |